کارگاه های بلند مدت خرداد ماه 95
تولدی دیگر
اولین پنجشنبه ماه رمضان، مامانی و باباجون و خاله سوده به همراه خانواده گل دایی سهیل و خاله سمیرا مهمون خونه ما بودند. از اونجایی که امسال قصد داشتیم برای آروشای گلم تولد بگیریم و به خاطر فوت شوهر خاله عزیزم نتونستیم جشنی برای دخترم بگیریم. این روز رو مناسب دیدیم و یک جشن تولد کوچولو هم تدارک دیدیم. دست همگی هم درد نکنه. حسابی زحمت کشیده بودن و برای دختر گلم کلی کادوهای خوب و عالی آورده بودن. فردای اون روز هم عزیز جون و آقاجون به همراه عمه زیبا وعمه نسرین عزیز، مهمون خونمون بودن. دست اونها هم دردنکنه. همگی خیلی زحمت کشیده بودن. فکر کنم این دو روز حسابی به آروشا جون خوش گذشت. این هم عکس کیک تولد سه سالگی آروش...
آروشای ناز مامان
با آروشای نازم رفته بودیم خونه مامانی و باباجون حمام. بعد از کلی بازی کردن راضی نمیشد سرش رو بشورم. بهش میگم: مامانی بیا سرت رو بشورم وگرنه گثیف میمونه و موهات میریزه. بهم میگه: مثل باباجون!!! بهش میگم: مامانی موهات بریزه زشت میشیا. بهم میگه: مگه باباجون زشته. قربون تو برم من که همه مقایسه هات با باباجونه. چند روز پیش با هم داشتیم دوچرخه سواری میکردیم. به من میگی مامان وقتی باباجون پیر پیر شد سوار ماشینش میکنم و میبرم میگردونمش. با همدیگه رفته بودیم حموم. بابایی برات 2 تا لقمه نون و پنیر بزرگ گرفته بود و داده بود دستت. بهت میگم: مامانی به من هم میدی. رفتی توی وان آب نشستی و میگی: بزار یخم وا بشه....
کارگاه های بلند مدت اردیبهشت ماه 95
عزیزکم تولد 3 سالگیت مبارک
عزیزترینم, فرزندم من مادرت هستم... من با عشق، با اختیار، با اگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم. تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست میدارد، هدایت میکند و در برابر خواسته های تمام نشدنی اش لبخند میزند و در اغوشش میگیرد. من یک مادرم هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد... من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتی، که گاه از خودگذشتگی نامیده میشود... تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می تواند معجزه زندگی دوباره ام باشد... من نه بهشت می خواهم نه اسمان و نه زمین ... بهشت من زمین من و زندگیم نفس های ارام کودکی توست...






